-->


با سپاسِ بی‌کران از مدّعيانِ آزادی و برابری و تمدّن؛ و به‌ويژه: حقوقِ فَشَلِ جهانی

تا امروز (18 خرداد 1394) چهارسال‌ونيم از آوارگی و دربه‌دریِ موسوم به «پناهندگی»ام می‌گذرد و هنوز به لطفِ بی‌کرانِ کميساريایِ عالیِ «پناهندگان» سازمانِ محترمِ ملل، من و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام، اين‌جا در عثمانیِ قديم، همچُنان، در مرگ غوطه‌وريم...

 

ای که هزار درود به کلّه‌یِ پيرِ پدرِ ايران و جهان و آزادی و دعاوی و حقوق و بشر و تمدّن و غرب و شرق‌اش...


اين قصيده‌واره‌یِ کوتاه را هم حدودِ سه‌سال‌ونيمِ پيش گفته بوده، و از ترس، جايی نشر نداده بوده‌ام (می‌دانم که زشت است اقرار به ترسيدن؛ امّا اقرار می‌کنم که هرقدر از اسلام می‌ترسيده‌ام و می‌ترسم، از اين هيولایِ حقوقِ‌فشلی، چندها برابر بيشتر می‌ترسم)... امّا، حالا ديگر خيالی نيست. اين‌جا می‌آورم! کميساريایِ آدم‌خوارِ سازمانِ ملل، بيش ازين که نمی‌تواند ما را بکشد ديگر...
توضيحِ ضروری: اگر قرار بود اين را امروز بگويم، بی‌ترديد در مصرعِ آخر، جایِ اکبر و اصغر عوض می‌شد! به‌راستی که در شرارت و کين‌توزی و آدم‌خواری و پفيوزی و بيماری، اين هيولایِ مخوفِ حقوقِ‌فَشَلیِ شرارت‌پيشه‌ای که من در اين چهارسال و نيم ديده‌ام، با جمهوریِ اقدسِ الهی قابلِ مقايسه نيست؛ مگر با همين رعايتِ اکبريّت-اصغريّت، و به‌گونه‌یِ درست!



نوشته‌هایِ وبلاگِ من (فردایِ روشن)، فعلاً و به دليلی خاص، تا دوماهِ ديگر، در نشانیِ زير، به‌حالِ خود باقی خواهد ماند...
http://mehdisohrabi.wordpress.com



اين، آخرين نوشته‌یِ من خواهد بود... علاوه بر خستگی و به‌تنگ‌آمدگی و خشم، اين هم هست که ديگر نمی‌توانم به چيزی اميدوار باشم که جز وهم و خيالات نيست. نه‌تنها راهی برایِ رهايیِ ايران و ايرانی نمانده، بلکه کلِّ جهان، خورده و نيم‌خورده، به‌زودی در معده‌یِ هيولایِ اسلام، به عن و تفاله بدل خواهد شد...
کار از کار گذشته! من هم که گويا کارِ ديگری نداشته بوده‌ام، می‌خواهم محضِ خيلی بيکار نبودن، شايد اگر حالی داشته باشم، قدری باز دوباره به ادبيّاتِ صرف برگردم...
::::
کسی که با من کاری ندارد، امّا اگر نيازی بود، به اين نشانی، برای‌ام ايميل بزنيد:
msohrabi42@yahoo.com
دوشنبه، 18 خرداد 1394؛ 8 ژوئن 2015